پنجره ات را باز کن:
جیره ى شهریورت دارد به اتمام مى رسَد،
هوا دلش هواىِ عاشقى کردن مى خواهد،
هوا دلش قدم زدن روى برگ ها را مى خواهد،
از قدم زدن کنار ساحل خسته شده است،،
بگذار باد پاییزى بر طره ى موهایت بوزد،
اجازه ده که بارانِ پاییز وجودت را خیس کند،
نترس، چتر لازم نیست: اعتماد کن،
خودت را به باران بسپار ،
دستانت را باز کن،
سرت را رو به آسمان نگاه دار،
بگذار قطرات باران خیسىِ چشمانت را بشوید،
نفس بکش،در میان پاییز نفس بکش،
بس است گرما،بس است بى بارانى و بى بادى،
که گفته است پاییز غم گین است؟
وقتى که صداى برگ هایش ،در زیر پاى توست؟
وقتى که وزش بادش لاى موهاى توست؟
وقتى که تلفیق رنگ هایش،به هارمونىِ گونه هایت نزدیک
است...
پاییز خوب است،،
پاییز عاشق است،،
عاشقى کن،پنجره ات را به رویش باز کن،
"هوا هم هوایى شده است،دلش عاشقى مى خواهد"

 

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٢۳ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش...

"هوشنگ ابتهاج"



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱ | ٥:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

وقتی تو می خندی .... دردهایم می روند دور دور دور ......
در دلم شراب نذر می کنند ......
ساقی دلم ثلانه ثلانه می آید ، رقص کنان .....
همه با هم سماع می شویم به دور تو .....
در دلم اذان می گویند ......
وضو می سازم هر روز صبح با عطر بودنت ......
ای طهارت چشمانم ...... ای واژه واژه صلح ......
تو تعبیر عاشقانه منی 
بر قلم میریزم شوق دیدارت را , با صف صف اشک دیدگانم چه کنم؟
وقتی تو هستی ......
هر روز رستاخیز است برای این خسته جان ....
ای معنای رهایی , آزادگی ....
گل خندانم .... دخترم ....
شماره شماره نفسم از آن توست ...
لبخندت بی زوال , مهربانی ات همیشگی .....

تولدت مبارک عزیزمممممممممممم

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٥ | ٧:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان
...
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین


بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت

...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت

...

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند

...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟


حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"

 

"خانه تکانی دل مبارک"

 

 

 

 

 

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،

نه مرگ ،

نه ترس ،

سرم فقط برای بوسیدن دست هایت خم می شود ؛ پدرم!

 

"به مناسبت هفتادمین سالگرد تولد پدر عزیزتر از جانم "



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دیگر به دنبال همراه "اول" نیستم!

اینروزها اول راه , همه همراهند ...

اینروزها باید به دنبال همراه "آخر" گشت

همراهی تا آخرین قدمها...

 


جمله ای زیبا و عمیق  از دوستی عزیز که این روزها آرامم میکند

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دختر که باشی
نفس بابایی
لوس ِ بابایی
عزیز دردونه بابایی
حتی اگر بهت نگه
...
دستت رو میذاره روی چشماشو میگه :
این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی
خلاصه دختر
یک کلام ....
نـــفــــس بـــابــــاســــت ...


 




تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٢ | ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم میگذرد

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچک از مردم این آبادی

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود , جامه اندوه مپوشان هرگز

هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن


 








تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢۱ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.