خدای خوب من

پروفایل
نویسندگان
 

بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش...

"هوشنگ ابتهاج"

نوشته شده توسط در ۱۳٩۳/۱/۱ نظرات () | لینک ثابت مطلب
تقدیم به دختر عزیزم

وقتی تو می خندی .... دردهایم می روند دور دور دور ......
در دلم شراب نذر می کنند ......
ساقی دلم ثلانه ثلانه می آید ، رقص کنان .....
همه با هم سماع می شویم به دور تو .....
در دلم اذان می گویند ......
وضو می سازم هر روز صبح با عطر بودنت ......
ای طهارت چشمانم ...... ای واژه واژه صلح ......
تو تعبیر عاشقانه منی 
بر قلم میریزم شوق دیدارت را , با صف صف اشک دیدگانم چه کنم؟
وقتی تو هستی ......
هر روز رستاخیز است برای این خسته جان ....
ای معنای رهایی , آزادگی ....
گل خندانم .... دخترم ....
شماره شماره نفسم از آن توست ...
لبخندت بی زوال , مهربانی ات همیشگی .....

تولدت مبارک عزیزمممممممممممم

 

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩٢/۱٠/٢٥ نظرات () | لینک ثابت مطلب
خانه تکانی دل

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان
...
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین


بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت

...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت

...

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند

...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟


حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"

 

"خانه تکانی دل مبارک"

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ نظرات () | لینک ثابت مطلب
پدر

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،

نه مرگ ،

نه ترس ،

سرم فقط برای بوسیدن دست هایت خم می شود ؛ پدرم!

 

"به مناسبت هفتادمین سالگرد تولد پدر عزیزتر از جانم "

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱٢/٢ نظرات () | لینک ثابت مطلب
"همراه اول" یا "همراه آخر"

دیگر به دنبال همراه "اول" نیستم!

اینروزها اول راه , همه همراهند ...

اینروزها باید به دنبال همراه "آخر" گشت

همراهی تا آخرین قدمها...

 


جمله ای زیبا و عمیق  از دوستی عزیز که این روزها آرامم میکند

 



نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ نظرات () | لینک ثابت مطلب
دختر که باشی

دختر که باشی
نفس بابایی
لوس ِ بابایی
عزیز دردونه بابایی
حتی اگر بهت نگه
...
دستت رو میذاره روی چشماشو میگه :
این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی
خلاصه دختر
یک کلام ....
نـــفــــس بـــابــــاســــت ...


 


نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٩/٢٢ نظرات () | لینک ثابت مطلب
حباب غرور


به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم میگذرد

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچک از مردم این آبادی

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود , جامه اندوه مپوشان هرگز

هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب فکر کن


 






نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/۸/٢۱ نظرات () | لینک ثابت مطلب
کودک من

عاقبت در یک شب از این شبها
کودک من پا به دنیا می نهد
آن زمان بر من خدای مهربان
نام شور انگیز مادر می نهد
بینمش روزی که طفلم همچو گل
در میان بسترش خوابیده است
بوی او چون عطر پیک یاسمین
در مشام جان من پیچیده است
پیکرش را می فشارم در برم
گویمش چشمان خود را باز کن
همچو عشق پاک من جاویدباش
در کنارم زندگی آغاز کن

 

نوشته شده توسط در ۱۳٩۱/٧/٢٤ نظرات () | لینک ثابت مطلب